ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

آخرین سونوگرافی9 ماهگی

سلام فرشته کوچولو و شیطون من امروز 91.8.29روز 2شنبه است و تو الان 3٦هفته و 6 روز که توی دلمی وقتی شیطونی میکنی اینقدر خوشحال میشیم راستی دیروز رفتم سونو گرافی تا آخرین سونوگرافی 9ماهگیم انجام از ساعت 10 صبح داشتی شیطونی میکردی تا ساعت 11 که رسیدیم مطب ولی توی مطب هم باز از شیطونی کردن دست بر نداشتی اینقدر دوست داشتم زودتر ببینمت تا اینکه نوبتم شد و با بابا هادی رفتیم داخل دکتر گفت شکر خدا همه جات سالم بعد استخوان رانت و سرت و دست و پاهات نشون داد که مشت کرده بودی آخرسرهم گفت رشدت خیلی خیلی خوب بوده تو 3230گرم بودی و باباهادی به آقای دکتر میگفت من چیزی نمی بینم دکترهم بهش گفت چندهفته صبر کن بعد خودش رنگی و از نزدیک میبینی .بابا هادی خیلی عجله...
1 آذر 1391

فیلم یادگاری از وسایل اتاق سارینا جون

سلام دختر شیطون تپل مپلی خودم امروز 91.8.26 و ساعت 2ظهر و من و باباهادی آماده شدیم تا از وسایلهایی که برای تو خریدیم فیلم بگیریم و برات نگه داریم تا بعد که بزرگ شدی ببینی چه وسایلای خوشگلی برات خریده بودیم و بعد اگه خداخواست خودت صاحب نی نی کوچولو شدی نشون بچه هات بدی بوس بوس کوچولوی من و بابا هادی منتظرت هستیما فقط یچیزی چون میخوام طبیعی به دنیا بیارمت قول باید بدی زود بیای بیرون تا من زیاد درد نکشم باشه هوای مامانت داشته باش سارینا باشه ...
27 آبان 1391

اولین بارون

سلام دختر نازم الهی قربونت بشم خسته شدم پس کی دنیا میای تا بخورمت جیگرم امروز 91.8.24و روز 4شنبه است امروز از صبح داره بارون خیلی خوبی میاد و اولین بارون سال 91 که تو توی شکمم هستی هوا خیلی عالیه عصرمیخایم با خاله فرزانه بریم یکم پیاده روی کنیم.تو الان در هفته 36و3روز هستی وزنت2750 گرم است و قدت36سانتیمتر است و تو دراین هفته توانایی تغذیه شدن از راه مکیدن را تکمیل یادمیگیری ...
27 آبان 1391

به امید دیدن تو ای بهترینم

میگذرد لحظه ها لحظه های بی تو بودن و ثانیه هایی که خیلی کند میگذرد....دلم میخواهد لحظه ها و ثانیه ها تندتر از همیشه سپری شوند ولحظه ای که روزها آرزوی آن را داشتم زودتر فرا رسد....لحظه دیدار یک لحظه رویایی و فراموش نشدنی.....نفسی تازه دلی عاشق تر از همیشه و آرزویی که به حقیقت پیوسته است....میشمارم تک تک ثانیه هارا‚مینشینم به انتظار طلوعی دیگر و حسرت روزها لبخند و شادی را میکشم....به امید دیدن تو ‚به امید رسیدن به تو و امید بودن تو در کنارم زنده ام....با رفتنت مطمئن باش که من نیز خواهم رفت‚تو بسوی خوشبختی و من بسوی دنیایی دیگر....میگذرد تمام این لحظه ها و باز من به انتظار لحظه دیدارت خواهم نشست .... ای بهترینم... ...
20 آبان 1391

چیدن اتاق سارینا

از وقتی وسایل سیسمونیت را خریدیم واسه چیدنشون لحظه شماری میکردم تا اینکه روز 5شنبه 91.8.18 ساعت 30„9شب نصاب آمد و تختت نصب کرد و تا ساعت 11 شب طول کشید و فردا صبح که روز جمعه بود 91.8.19از ساعت 11 مشغول تمیز کردن تخت شدم تا ساعت 12 که بابا هادی اومد و لباسهایت را درون کشوی تختت گذاشتیم اینقدر خوشحال بودیم که هرچقدر بگم بازم کمه تمام عروسکهایت را گذاشتیم روی تختت کوچولوی من همه چی آماده  شده واسه تو دختر نازمون حالا فقط باید لحظه شماری کنیم ببینیم تو کی به دنیا میای و صدات توی خونه بپیچه. ...
20 آبان 1391

انتخاب اسم واسه نی نیمون

سلام نی نی عزیزم من و بابا هادی قبل از اینکه بریم سونوگرافی و بدونیم تو دختری یا پسر برات اسم انتخاب کردیم. گفتیم اگه پسر باشه نی نیمون اسمش بذاریم فرهاد اول اسم مامان فریبا و بابا هادی ولی بخاطر موضوعی نشد ولی اینقدر حرص خوردیم سر این قضیه وبعد من از اسم اهورا خوشم میومد وباباهادی از اسم دانیال وشایان و ماهان خلاصه بعدکمی فکر کردن اسم دانیال انتخاب کردیم واسم آیسان هم که گفتیم اگه دختر بشی برات انتخاب کردیم و گفتیم اگه خدا بخواد بعدا یه داداشی گیرت اومد اسمش بذاریم مهرسان که با اسم آیسان جور بشه ولی اگه باز بعدا یه آبجی گیرت بیاد اسمش مهسان بذاریم که باز با آیسان جور بشه. تااینکه فهمیدیم نی نیمون دختر تا 7 ماهگی که توی شکمم بودی آیسان صدات ...
20 آبان 1391

خرید سیسمونی

سلام دختر عزیزم خوبی ناز گلم امروز میخوام برات از روزی بگم که تصمیم گرفتیم که بریم خرید سیسمونی واسه شیطون خانوم. روزی که فهمیدیم نی نیمون دختره با بابا هادی تصمیم گرفتیم برای خرید سیسمونی بریم شیراز تا اینکه در تاریخ 11.5.91ساعت 4صبح روز 4شنبه من وبابا هادی و مادر بزرگ ملیحه حرکت کردیم واسه شیراز در قائمیه نان خریدیم با پنیر و گردو تا برای صبحانه بخوریم  بعد اینکه صبحانه خوردیم راه افتادیم و ساعت 9 صبح رسیدیم شیراز و رفتیم ماشین را در پارکینگ خیابان داریوش گذاشتیم و رفتیم پاساز شعله که مخصوص وسایل سیسمونی بود اولین چیزی که خریدیم واست 2عدد پوستر گربه توآیلا بود و بعدکمی گشتن رفتیم 20 متری سینما سعدی و باغ شاه که چند دست لباس واست خریدی...
20 آبان 1391

عروسک شترمرغ واسه ی سارینا جون

سلام سارینای مامان خوبی عزیزم امروز ٩١.٨.١٣ روز عید غدیر خم است.امروز صبح ساعت ٧ونیم رفتیم فرودگاه دنبال باباهادی که از تهران داشت میومد بعد کمی معطلی هواپیمای بابا هادی نشت ولی یه چیز جالب این بود که همینکه هواپیما نشست و من بهت گفتم بابا هادیت رسید بوشهر توی شیطون شروع به لگد زدن کردی انگار واقعا فهمیدی و جوابمو دادی خلاصه بابا هادی پیاده شد و رفتیم پیشش وهمدیگرو بغل کردیم و بهت گفت سلام سارینا حالا بابا هادی اومد میخوای به دنیا بیای بیا که من پیشتم بعد که اومدیم خونه رفتیم سراغ سوغاتیا که عروسک شترمرغی که واست اورده رو بازکنم وای دختر کوچولوی نازنازی من من چقدر شترمرغ بامزه بود تازه تکونش میدادی صدا میداد ...
16 آبان 1391

بدون عنوان

نازگل شیطون خودم سلام خوبی امروز دوشنبه91.8.15 است و تو همینطوری داری شیطونی میکنی امروز وارد هفته 35شدی و تو الان باید 2550وزن داشته باشی و تنها کاری که از امروز تازمانی که بدنیا بیای باید انجام اینکه فقط چاق و چله بشی و بشی دختر تپلوی خودم. امروز بابابزرگ ابوالفضل از تهران برگشت و واسه تو یه دست لباس و شلوار و روسری خوشگل اورده جوجه ی تپل و ناز من اینم عکس لباسی که واست اورده دقیقا همین رنگیه ...
15 آبان 1391